پیامبر از همه جا بی خبر من
تو آمدی و بی آنکه بدانیخدا با تو برای من یک بغل شعر نگفته فرستادحالا بنشین و تماشا کنچگونه آیه آیه کتاب رسالت تو را خواهم سرود...پیامبر از همه جا بی خبر من! شعر از افشین_یداللهی
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همیـن جـاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کع
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتمبه دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم تو کوته دستی ام می خواستی ورنه منِ مسکینبه راه عشق اگر از پا دَر افتادم به سَر رفتم نیامد دامنِ وصلت به دستم هر چه کوشیدمز ک
ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد
آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کردخلق را از طرهات آشفتهتر خواهیم کرداول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواستپس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کردجان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم باختسر اگر باید، به
من نمی دانستم که چه جرمی دارد دستهایی که تهی ست
من نه عاشق بودمو نه محتاجِ نگاهي که بلغزد بر منمن خودم بودم و يک حس غريبکه به صد عشق و هوس مي ارزيد من خودم بودم دستي که صداقت ميکاشتگر چه در حسرت گندم پوسيد من خودم بودم هر پنجره ايکه به سرسبزترين نق
ما را به غَمزه کُشت و قضا را بهانه کرد
ما را به غَمزه کُشت و قضا را بهانه کردبرما نظر نکرد و حيا را بهانه کرد دستی به دوش غير نهاد از ره کرمما را چو ديد لغزش پا را بهانه کرد آمد برونِ خانه چو آواز ما شنيدبخشيدنِ غذا به گدا را بهانه کرد رفت
شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود
هستی چه بود اگر که مرا و تورا نداشت؟ کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدمدریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت چون بَرّه می چرید بهشتِ همیشه راآدم اگر که کار به کار خدا ند
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
روزی گذشت پادشهی از گُذرگهیفریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاستپرسید زان میانه یکی کودکِ یتیمکاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیستپیداست آنقدر که متاعی گرانبهاستنزدیک رفت
باران
این   باران  بارانی معمولی نیستحتما،جایی دوردریایی رابه باد دادهاند... شعر از رسول یونان
کآنها همه میروند و ما میمانیم
ما درس صداقت و صفا میخوانیــــم آییــن محبت و وفــا میدانیــم زین بیهنران سفله ای دل! مخروش   کآنها   همه میروند و ما میمانیم شعر از ملک الشعرای بهار
اهل دنیا فخر خود جویند و عار دیگران
ما گدایان بعد از این از کار و بار آسودهایم چون به روزی قانعیم از روزگار آسودهایم هرکسی بر قدر همت اعتباری کردهاند ما توکل کردهایم از اعتبار آسودهایم   دیگران   در بحر حرص ار دس
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
درد یک پنجره را پنجره ها می   فهمند  معنی کور شدن را گره ها می فهمند سخت بالا بروی ، ساده بیایـــــی پایینقصه ی تلخ مرا سرسره ها می فهمند یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدنچشم ها   بیشتر   از   حنجره   ها می فهمن
ای غایب از نظر که شدی همنشین دل
ای هدهد صبا به سَبا میفرستمت بنگر که از کجا به کجا میفرستمت حیف است طایری چو تو در خاکدان غم زین جا به آشیان وفا میفرستمت در راه عشق مرحله قرب و بُعد نیست میبینمت عیان و دعا میفرست
باران که شدى مپرس ، این خانه ی کیست
  باران   که شدى   مپرس   ، این   خانه   ی   کیست  سقف حرم و مسجد و میخانه یکیست باران که شدى، پیالهها را نشمارجام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست باران! تو که از پیش خدا مىآییتوضیح بده عاقل و دیوانه یکیست بر درگه
رنگ رخسار خبر میدهد از سر ضمیر
ما در ایـن شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشادهست ولیکن بستهست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر از من
به دل پناه ببر آخرین پناهت اوست
همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول تنت روانتاز دسـت ایـن و آن خســته سـت همیشهوقتی رخسار این جهانِ تاریکهمیشه، وقتی درهای آسمان بسته ست؛ همیشهگوشهی گرمیبه نام «دل» با توست که صادقانه تر از هر که،
گاهی خدا هم چشم بر هم می گذارد
  گاهی   خدا هم چشم بر هم می   گذارد  یک مشت غم بر پشت آدم می گذارد گاهی خدا هم سينه ای را می فشاردبر گُرده ی دل داغ ماتم می گذارد در گرمگاه رزم پاكی با پليدینعشی به روی دست رستم می گذارد شايد خدا هم می پسندد