از عشق خسته می شوی اما خلاص نه
شرمیست در نگاه من؛ اما هراس نهکمصحبتم میان شما، کم حواس نه!چیزی شنیدهام که مهم نیست رفتنتدرخواست میکنم نروی، التماس نه!از بیستارگیست دلم آسمانی استمن عابری«فلک»زدهام، آس و پاس نهمن میروم، تو باز میآیی، مسیرِ مابا هم موازی است ولیکن مماس نهپیچیده روزگارِ تو ، از دور واضح استاز عشق خسته می شوی اما خلا...
غم یـار و غم یـار و غم یار
سه درد آمو بجانم هر سه یکبار                     غریبی و اسیری و غم یارغریبی و اسیـــری چـــاره دیــره                     غم یـار و غم یـار و غم یارشعر از باباطاهر Adblock test (Why?)
فلک زار و نزارم کردی آخر
فلک زار و نزارم کردی آخر              جــدا از گلعــذارم کــردی آخــرمیــان تختــهٔ نــرد محبـت              شش و پنجی بکارم کردی آخرشعر از باباطاهر Adblock test (Why?)
ای عشق، چه بیگانه ز دینم کردی!
از  کعبــه  کلیسیا  نشینـــم  کــردی                             آخــر  در  کفـــر  بیقَرینــم  کـردیبعد از دو هزار سجده بر درگه دوست                            ای عشق، چه بیگانه زِ دینم کردی!شعر از رودکیبی قرین: [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قرین ) بی مثل و بی نظیر. (غیاث ) (آنندراج ). بی شبه . بی ما...
پادشاهی را مهمی پیش آمد. گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را
پادشاهی را مهمی پیش آمد. گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین دِرَم دهم زاهدان را.چون حاجتش بر آمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد. یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد تا صرف کند بر زاهدان.گویند غلامی عاقل و هشیار بود. همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درمها بوسه داد و پیش ملک بن...
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
من موی خویش را نه از آن می کنم سیاه                                          تـا بـاز نوجوان شـوم و نو کنـم گنـاهچون جامههــا بــه وقت مصیبت سیه کنند                                          من موی از مصیبت پیری کنم سیاهشعر از رودکی Adblock test (Why?)
گر بر سر نفس خود امیری مردی
گر بر سَرِ نَفسِ خود امیری، مَردی                            بر کور و کَر اَر نکته نگیری، مَردیمَردی  نَبـُـوَد  فِتــاده  را  پای  زدن                            گَر دستِ فِتادهای بگیـری، مَردیشعر از رودکی Adblock test (Why?)
نوجوانی را دیدم که عقل و کیاستی و فَهم و فَراستی زاید الوصف داشت
سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فَهم و فَراستی زاید الوصف داشت هم از عَهدِ خُردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا                 بالای سرش ز هوشمندی     میتافت ستاره بلندیفی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمالِ صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند توانگری به هنر است نه به مال و بز...
xa0این کشور ویرانه که ایران بودش نامxa0
             دل در کف بیداد تو جز داد ندارد    ای داد که کس همچو تو بیداد ندارد      فریادرسی نیست در این ملک وگرنه    کس نیست که از دست تو فریاد ندارد       این کشور ویرانه که ایران بودش نام    از ظلم یکی خانه آباد ندارد      دلها همه گردیده خراب از غم و اندوه    جز بوم در این بوم دل شاد نداردهر جا...
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده،مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم.به جامع کوفه در آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت.سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم.       مرغ بریان به چشم مردم سیر     کمتر از برگ تره بر خوان است     وآن که ر...
حاتم طایی را گفتند: از تو بزرگ همت تر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟
حاتم, طایی, را گفتند,: از تو بزرگ, همت تر در جهان, دیدهای یا شنیدهای؟گفت: بلی! روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را، پس به گوشهٔ صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:هر که نان از عمل خویش خورد  &nb
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید
جوانمردی, را در جنگ تاتار, جراحتی, هول رسید,.کسی گفت: فلان بازرگان نوشدارو دارد. اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد.گویند آن بازرگان به بُخل معروف بود.گر به جای نانش اندر سُفره بودی آفتاب    تا قیامت روزِ روشن کَس ندیدی در جهانجوانمرد گفت: اگر خواهم ،دارو دهد یا ندهد و گر دهد، مَنفعت کند یا نک
اگر تو را نبیند…
چنان زلال شودآن کسی که تو را یک بارفقط یک بار نگاه کندکه هیچگاه کسی جز تو را نبیند از آن پسحتی اگر هزار بار هزاران چهره را نگاه کند .یتیمِ زیبایی خواهد بود این جهان اگر آدمهایشبدون رؤیتِ توچشم گشوده باشند .چگونه جهان به غربتِ ابدیدوباره عادت خواهد کرداگر تو را نبیند…شعر از رضا براهنیپ ن : تولدت مبار...
نمیدانم چه کسی صاحب من است
نمیدانم چه کسی صاحب من است؟کدام خدا صاحب من است؟کدام شیطان؟نمیدانم چه کسی حامی من است؟نه آسمان به دادم میرسدنه دنیانه قانوننه ناقوس کلیسا ونه منارهی مسجدها…نمیدانم آخر من به که و به چه سوگند یاد کنمنمیدانم چه کسی پناه و پشتیبان من است؟من اکنون کوهی بیسوگندمسوگند من دود استحرفام، خاکسترفریادم، خون کُ...
بد خلقم و بد عهد، زبان بازم و مغــرور
من خود دلم از مهر تو لرزید، وگرنهتیرم به خطا می رود اما به هدر نه!دل خون شده ی وصلم و لب های تو سرخ استسرخ است ولی سرخ تر از خون جگر نهبا هر که توانسته کنار آمده دنیابا اهل هنر آری و با اهل نظر نهبد خلقم و بد عهد، زبان بازم و مغــرورپشت سر من حرف زیاد است، مگر نه!؟یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتادی...
دو درویش خراسانی ملازم صحبتِ یکدیگر سفر کردندی
دو درویش (بازرگان) خراسانی مُلازم صحبتِ یکدیگر ، سفر کردندی. یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی ، و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی.اتفاقاً بر در شهری به تُهمتِ جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانهای کردند و در به گِل بر آوردند.بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند. در را گشادند، قوی را دیدند مُرد...
در کلبه ی من رونق اگر نیست صفا هست
من با تو نگویم كه تو پروانهی من باشچون شمع بیا روشنی خانهی من باشدر كلبهی من رونق اگر نیست صفا هست تو رونق این كلبه و كاشانهی من باشمن یاد تو را سجده كنم ای صنم اكنونبرخیز و بیا، خود بت بتخانهی من
از هر طرف نرفته به بن بست میرسیم
با پای دل قدم زدن آن هم کنار توباشد که خستگی بشود شرمسار تودر دفتر همیشهٔ من ثبت میشوداین لحظهها، عزیزترین یادگار توتا دست هیچ کس نرسد تا ابد به منمیخواستم که گم بشوم در حصار تواحساس میکنم که جدای
آرام باش عزیز من حکایت دریاست زندگی
آرام باش عزیز منآرام باشحکایت دریاست زندگی گاهی درخشش آفتاببرق و بوی نمکترشح شادمانیگاهی هم فرو میرویمچشمهایمان را میبندیمهمه جا تاریکی است.آرام باش عزیز منآرام باشدوباره سر از آب بیرون میآوریمو ت
ما با زبان سرخ و سر سبز آمدیم
گیرم گلاب ناب شما اصل قمصر استاما چه سود، حاصل گلهای پرپر است!شرم از نگاه بلبل بیدل نمیکنیدکز هجر گل نوای فغانش به حنجر است؟!از آن زمان که آیینهگردان شب شُدیدآیینه دل از دَم دوران مکدر استفردایتان