کوچکترید از آن که بدانید من کی اَم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
بیراهه ای در آفتاب پیغمبران آیه های ناگفته کوچکترید از آن که بدانید من کی اَم کوچکترید از آن که مرا زیر و رو کنیدحتی اگر هر آنچه که دارید رو کنیدکوچکترید از آن که بدانید من کی اَماز کوه ها نام مرا پرس و جو کنیداِی بادهای سردِ مخالف، منم درختباید که ریشه های مرا جستجو کنیداِی بادهای سردِ مخالف،من ایس
از اين خاك امكان پرواز بود
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
چه می شد اگر مثل پروانه ها كمی دست و پای دلت باز بود كه هرجا دلت خواست سر مي زدی از اين خاك امكان پرواز بود شعر از قيصر امين پور برچسبها: پروانه, دست و پای دلت باز, خاک, امکان پرواز, دلت خواست سر می زدنوشته شده در سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۶ساعت 19:45 توسط حسرت| |
شاید قطارِ عشق مرا جا نمی گذاشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
بیراهه ای در آفتاب پیغمبران آیه های ناگفته شاید قطارِ عشق مرا جا نمی گذاشت گر عقل پشتِ حرف دل ، اما نمی گذاشتتردید ، پا به خلوتِ دنیــــا نمی گذاشتاز خیرِ هست و نیستِ دنیا به شوقِ دوستمی شد گذشت، وسوسه اما نمی گذاشتاینقدر اگر مُعطلِ پرسش نمی شدمشاید قطارِ عشق مرا جا نمی گذاشتدنیا مرا فروخت، ول
هیچکس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
هیچکس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشدهعشق دوم، عشق سوم، اینها بی معنی است.فقط رفت و آمد است.افت و خیز است.معاشرت می کنندو اسمش را می گذارند عشق. از کتاب خداحافظ گاری کوپررومن گاری برچسبها: عاشق, عشق, معاشرت, رفت و آمد, افت و خیزنوشته شده در پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۶ساعت 21:1 توسط حسرت| |
در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
بیراهه ای در آفتاب پیغمبران آیه های ناگفته در جهان گریاندن آسان است اشکی پاک کن تا توانی دفع غم از خاطر غمناک کن در جهان گریاندن آسان است، اشکی پاک کن گر نسیم فیض خواهی از گلستانِ وجود یک سَحر چون گُل به عشق او گریبان چاک کن هر که بار او سبکتر راه او نزدیکتر بارِ
پنجره
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
يک پنجره برای دیدنیک پنجره برای شنیدنیک پنجره که مثل حلقۀ چاهیدر انتهای خود به قلب زمین می رسدو باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگیک پنجره که دست های کوچک تنهایی رااز بخشش شبانۀ عطر ستاره های کریمسرشار می کند. و می شود از آنجاخورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کردیک پنجره برای من کا
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
u200fu200eیک عمر به سودای لبش سوختم و آهu200fu200e روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد شعر از حامد عسگری برچسبها: رمضان, ماه رمضان, سودای لبش, لب, یک عمرنوشته شده در شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:56 توسط حسرت| |
به سان سنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/7 | ساعت: 21:28
دوست داشتنگاهی وقت ها تحمل است ،اینکه بتوانی با زخم های زندگیهنوز سرپا ایستاده باشی ! دوست داشتنگاهی وقت ها، زندگی ستهمانند سینه ای بدون نفس ،از مرگِقلب بدون عشق ! آگاه باش !دوست داشتنگاهی وقت هاسنگین است ،به سانسنگینیِ لیاقت دوست داشته شدن و بعضی وقت هادوست داشتنحیاتی دیگر استزنده نگه داشتنکسی درون
دل خرت
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:13
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!بهتت زده! شکسته در این شــهر باورتبه دست دوست یا که به آغوش امن عشقاین بار اعتمـــاد کنــــــی خاک بـــــر سرت!! سید مهدی موسوی حتما متن کامل این شعر را در ادامه مطلب بخوانید
چقدر زود دیر میشود
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
حرفهای ما هنوز ناتمام ....تا نگاه میکنی وقت رفتن است... باز هم همان حکایت همیشگی!پیش از آنکه با خبر شویلحظهی عزیمت تو ناگزیر می شودآی .....ای دریغ و حسرت همیشگیناگهان چقدر زود دیر میشود... قیصر امین پور
آسمان هم که بارانیست
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ..من نمیدانستم! دردت به جانِ بیقرارِ پُر گریهام پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟ حالا که آمدی حرفِ ما بسیار، وقتِ ما اندک، آسمان هم که بارانیست ...! به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و دوری از دیدگانِ دریا نیست! سربهسرم میگذاری ... ها؟ میدانم که میمانی پس لااقل با...
شاید امروز نیز روز مبــــادا باشد
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه باید ها مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره میکنم باشد برای روز مبادا اما در صفحه های تقویم روزی به نام روز مبادا نیست آن روز هرچــه باشد روزی شبیه دیروز روزی شبیه فــردا روزی درست مثل همین روزهای ماست...
زندگي حس غريبي
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر داردسبزه ها در بهار مي رقصندمن در کنار تو به آرامش مي رسمو آنجا که هيچ کس به ياد ما نيستتو را عاشقانه مي بوسمتا با گرمي نفسهايم ، به لبانت جان دهمو با گرمي نفسهايت ، جاني دوباره گيرمدوستت دارمبا همه هستي خود ، اي همه هستي منو هزاران بار خواهم گفتدوستت دارم رانيما ي...
خون هر آن غزل که نگفتم
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا بــرای از تو نوشتن مرا کم است اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست من از تو می نویسم و این کیمیا کم است سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است تا این غرل شبیه غزل های من شود چیزی شبیه عطر حضور شما کم است گاهی ترا کنار خود احساس می کنم ...
عمر چه شاهانه میگذارد
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
ماندن آری ماندن و به تماشا نشستن آری به تماشا نشستن دروغ را که عمر چه شاهانه میگذارد به شهری که ریا را پنهان نمیکنند و صداقتِ همشهریان تنها در همین است. استاد احمد شاملو
چرا از مرگ می ترسید ؟
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/16 | ساعت: 5:12
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟ مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد مگر دنبال آرامش نمی گردید چرا از مرگ می ترسید ؟ کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند اگر درمان اندوهن...
مبتلا
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/7 | ساعت: 9:36
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یـک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را چنان از طرح وضع ناپسند خود گــریــــزانـــــم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را وحشی بافقی متن کامل شعر را در ادامه مطلب بخوا...
من ای صبا ره رفتن بــه کوی دوست ندانم
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/7 | ساعت: 9:35
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جـــانی به پـــای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهــانی سعدی حتما متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید
من چرا دل به تو دادم که دلم می شکنی
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/7 | ساعت: 9:35
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی سعدی حتما متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید
شايد ما نباشيم
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/7 | ساعت: 9:35
کم نيستند شاديهاحتي اگر بزرگ نباشندآنقدر دست نيافتني نيستندکه تو عمريستکز کردهاي گوشه جهانو بر آسمان چوب خط ميكشي به انتظار حبس ابد هم حتي ، پايان دارد پاياني بزرگ و طولاني چه آسان تماشاگر سبقت ثانيههاييم و به عبورشان ميخنديم چه آسان لحظهها را به کام هم تلخ ميکنيم و چه ارزان ميفروشيم لذت با هم بودن ...