دمار از من برآوردی
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم تو را میبینم و میلم زیادت میشـود هر دم به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گـردم ندارم دستت از دامن به جز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی بگیرد د...
شیشه عطر
هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟ شیشه ی عطــــــــــــــــــرم شکسته بود! حیاط پر از بوی خــــــــــدا شده بود! ستاره ام - درشت و درخشان- روبه رویم پشت به دیوار، سر بر گریبان برده بود و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم! با گونه ی خیس و کبود سیزده سالگی ام که جای آخرین بوسه ی مــــ...
حال و روز این روزهای من...
گاهی آنقدر بدم می آید که حس می کنم باید رفتباید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می گویمگاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجاحتی از اسمم، از اشاره، از حروف،از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم، بعد بی هیچ گذشته ای به یا...
اسیر
داشتم از این شهر می رفتــــم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد! البته این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و تو صدایم کنی! فقط می خواهم بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی! رسول یونان
عدل
تو را نه عاشقانه نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه؛ که تو را عادلانه در آغوش می کشم... عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد؟ سیمین بهبهانی
خیام
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ خیام » رباعیات سلخ روز آخرهر ماه قمری است که در شام ان حلال دیده می شود.غره روز و شب اول ماه قمری مقابل سلخ است.
قبله نما
حاجیان رخت چو از مکه برند مدتی در عقب سر نــگــرند تا به جایی که حرم در نظر است چشم حجاج به دنبال سر اسـت من هم از کوی تو گر بستم بار باز با کوی تو دارم سر و کـــــار چشم دل سوی تو دارم شب و روز چشم بر کوی تو دارم شـــب و روز تو صنم قبلــــه ی آمـــالِ منـــی چون کنم صرف نظر مال منی روی رخشنده ی تو ...
اصل سی و یکم
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندمو جای یک اصل را خالی یافتمو اصل دیگری را به آن افزودمعزیز مناصل سی و یکم :هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد.پابلو نرودا
گر از یادم رود عالم
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی به افسون کدامین شعر در دام من افتـــادی گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرط آن که گه گاهی تو هم از من کنی یادی خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز تو هم هر دولتی بودی چـ...
غزلی شور انگیز
دلخوشم با غزلی تازه همینم کافی ستتو مرا باز رساندی بـه یقینم ، کافی ست قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافی ست گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست آسمــانی تو در آن گستره خورشیدی کن من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست من همین قدر که ...
قانع به خیالی
ما درسِ سحر در ره میخانه نهادیــم محصول دعا در ره جانانه نهایـــم در خرمن صد زاهدِ عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم سلطان ازل گنج غم عشــق به ما داد تا روی در این منزل ویرانه نهادیم در دل ندهم ره پس از این مهر بتان را مهر لب او بر در این خانه نهادیـم در خرقه از این بیش منافق نتوان بود ...
نوشته ای به یادگار از شاملو ، مردی که هیچ وقت سر خم نکرد...
مینویسد: « نوشتهu200fايد موقعيت u200fخاص من ارتباط يا مكاتبه u200fبا مرا مستلزم رعايت u200fهزار نكته باريكu200f مىu200fكند و سرانجام انسان را به u200fآنu200fجا مىu200fكشاند كه سكوت u200fرا برگزيند. ـ نه u200fعزيزم، اين u200fكار به u200fمعنى گردنu200f نهادن به u200fشكستu200f خود و تأييد اصالتu200f عم...
آیا مشکل در فهم ما از زندگی نیست ؟؟!
لذت بردن را یادمان ندادند از گرما مینالیم از سرما فرار میکنیم... در جمع ، از شلوغی کلافه میشویم. و در خلوت از تنهایی بغض میکنیم تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم و آخر هفته هم بی حوصله گی تقصیر غروب جمعه است و بس... همیشه در انتظار به پایان رسیدن روز هایی هستیم که بهترین روز های زندگیمان را تشکی...
نامش دل شد
از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد صد نشتر عشق بر رگ روح زدند یک قطره از آن چکید و نامش دل شد مولوی » دیوان شمس » رباعیات