دین من است
می‌خوردن و شادبودن، آیینِ من است فارغ‌بودن ز کفر و دین، دینِ من است گفتم به عروسِ دهر: «کابینِ تو چیست؟» گفتا: «دلِ خُرَّمِ تو، کابینِ من است» شعر از خیام پ ن: سال نو مبارک من این شعر رو در تاریخ 1404/12/07 نوشتم و تاریخ انتشارشو در این روز گذاشتم امروز پنجشنبه آخرین روز مذاکرات بود، همه منتظر جنگ ه...
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
سَحَرم دولتِ بیدار به بالین آمدگفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرامتا ببینی که نگارت به چه آیین آمدمژدگانی بده ای خلوتیِ نافه‌گشایکه ز صحرایِ خُتَن آهویِ مُشکین آمدگریه آبی به رخِ سوختگان بازآوردناله فریادرَسِ عاشقِ مسکین آمدمرغِ دل باز هوادارِ کمان‌ابروییستای کبوتر نگران ...
لحظه ها می گذرد
دنگ‌…، دنگ ….ساعت گیج زمان در شب عمرمی زند پی در پی زنگ‌.زهر این فكر كه این دم گذر استمی شود نقش به دیوار رگ هستی من‌.لحظه ام پر شده از لذتیا به زنگار غمی آلوده است‌.لیك چون باید این دم گذرد،پس اگر می گریمگریه ام بی ثمر است‌.و اگر می خندمخنده ام بیهوده است‌. …. دنگ‌…، دنگ ….لحظه ها می گذرد.آنچه بگذش...
گیسو به باد دادی
رفت آن سوار کولی، با خود تو را نبرده شب مانده‌ است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه‌ات کو؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشه چشم سیاه چادر، با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش، دریا ستاره کردی چشمان مهربانش، یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت، آن بوسه لحظه‌لح...
بوسه
کولی صفت گریخت میان شیار شبشعری نخوانده خواندم و شب پاره پاره شدوحشی صفت گریخت میان غبار روزخورشید را شکستم و صدها ستاره شدرقصید همچو دود و لب خسته را گشودافتاد روی پایم و پرسید کیستی؟با سنگ خنده ، سخت شکستم سکوت راگفتم که آتشم ، تو مگر آب نیستی؟ کولی صفت گریخت میان شیار شبشعری نخوانده خواندم و شب پ...
مسجد به خدا جای خدایان وفا نیست
مست از می هم گشته و مستانه بمیریم خندیم به مرگِ هم و مـردانه بمیریم فرزانگی از شیوۀ عشاق به دور است لب بر لب و دل در کف و دیوانه بمیریم مسجد به خدا جای خدایان وفا نیست باید بگریزیم و به میخانه بمیریم پیمانۀ صد بوسه نماییم لبان را پیمانه بکوبیم ، به پیمانه بمیریم مرغان گرفتار غمِ دانه ندارند در دام ه...
اعتمادی نیست بر کارِ جهان
دَردَم از یار است و درمان نیز هم دل فدایِ او شد و جان نیز هم این که می‌گویند آن خوشتر ز حُسن یار ما این دارد و آن نیز هم یاد باد آن کاو به قصدِ خونِ ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم دوستان در پرده می‌گویم سخن گفته خواهد شد به دَستان نیز هم چون سر آمد دولتِ شب‌هایِ وصل بگذرد ایامِ هِجران نیز هم هر دو ع...
که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند
رسید مژده که ایّامِ غم نخواهد ماند چنان نماند، چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظرِ یار خاک‌سار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماند چه جایِ شُکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است؟ چو بر صحیفهٔ هستی رقم نخواهد ماند سرودِ مجلسِ جمشید ...
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی‌ تو به جان آمد وقت است که بازآییدائم گل این بُستان شاداب نمی‌مانددریاب ضعیفان را در وقتِ تواناییدیشب گِلهٔ زلفش با باد همی کردمگفتا «غلطی بگذر زین فکرتِ سودایی»صد بادِ صبا این جا با سلسله می‌رقصنداین است حریف ای دل تا باد نپیماییمشتاقی و مَهجوری دور از تو چنانم ک...
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
آن تُرکِ پری چهره که دوش از بَرِ ما رفتآیا چه خطا دید که از راهِ خطا رفت؟تا رفت مرا از نظر آن چشمِ جهان‌بینکس واقفِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفتبر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل، دوشآن دود که از سوزِ جگر بر سر ما رفتدور از رخِ تو دم به دم از گوشهٔ چشممسیلابِ سرشک آمد و طوفانِ بلا رفتاز پای فُتادیم چو آمد ...
سعدی چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو
ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب رامن نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از اینروز فِراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب راهر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب رامن صید وحشی نیستم در بند جان خویشتنگر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُ...
از شوق تو بیتابتر از باد صباییمxa0
هرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم رخشنده و بخشنده چو خورشید منیریمخاریم و طربناکتر از باد بهاریم خاکیم و دلآویزتر از بوی عبیریماز نعره مستانه ما چرخ پر آواست جوشنده چو بحریم و خروشنده چو شیریماز ساغر خونین شفق باده ننوشیم وز سفره رنگین فلک لقمه نگیریمبر خاطر ما گرد ملالی ننشیند آیینه صبحیم و غباری ن...
گر تو را با ما تعلق نیست ما را شوق هستxa0
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست وآنچه در جام شفق بینی به جز خوناب نیستزندگی خوشتر بود در پردهٔ وهم و خیال صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیستشب ز آه آتشین یک دم نیاسایم چو شمع در میان آتش سوزنده جای خواب نیستمردم چشمم فروماندهست در دریای اشک مور را پای رهایی از دل گرداب نیستخاطر دانا ز طوفان حوادث فار...
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدم
گم شدم در خود نمیدانم کجا پیدا شدمشبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدمسایهای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدمزآمدن بس بینشانم وز شدن بس بیخبر گوییا یکدم برآمد کامدم من یا شدممیمپرس از من سخن زیرا که چون پروانهای در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدمدر ره عشقش چو دانش باید ...
کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
آنچنان کز رفتن گل خار میماند به جااز جوانی حسرت بسیار میماند به جاآهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت استآنچه از عمرِ سبکرفتار میماند به جانیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوتآنچه از ما بر در و دیوار میماند به جاکامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلیدر کف گلچین ز گلشن خار میماند به جارنگ و بوی عاریت پا در ر...
من که هر آنچه داشتیم اول ره گذاشتم
این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگومن به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگوآیینه در جواب من باز سکوت می کندباز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگوجان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده رادر همه حال خوب من با تو موافقم بگوپاک کن از حافظه ات شور غزل های مراشاعر مرده ام بخووان گور علایقم بگوبا من کور و کر ولی وا...
عزم آن دارم که امشب نیمِ مست
عزم آن دارم که امشب نیمِ مستپای کوبان کوزهٔ دُردی به دستسَر به بازارِ قلندر برنهمپس به یک ساعت ببازم هرچه هستتا کی از تزویر باشم خودنمایتا کی از پندار باشم خودپرستپردهٔ پندار میباید دریدتوبهٔ زُهّاد میباید شکستوقتِ آن آمد که دستی برزنمچند خواهم بودن آخر پایبستساقیا در دِه شرابی دلگشایهین که دل برخاس...
حیف از آن عمر که در پای تو من سرکردم
برو ای تُرک که تَرکِ تو ستمگر کردمحیف از آن عمر که در پای تو من سرکردمعهد و پیمان تو با ما و وفا با دگرانساده دل من، که قسم های تو باور کردمبه خدا کافر اگر بود به رحم آمده بودزآن همه ناله که من پیش تو کافر کردمتو شدی همسر اغیار و من از یار و دیارگشتم آواره و تَرکِ سر و همسر کردمزیر سر بالش دیباست تو...
جمیلهایست عروس جهان
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کِشد، شایدکه بویِ خیـر ز زهــدِ ریـــا نمیآیدجهانیان همه گر منعِ من کنند از عشقمن آن کنم که خداوندگــار فرمــایدطمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریمگنه ببخشد و بــر عاشقــان بِبَخشایدمقیمِ حلقهٔ ذکر است دل بدان امیدکـه حلقــهای ز سرِ زلـفِ یار بگشایدتو را که حُسنِ خداداده هست...